خرید بک لینک
امروز به کلاس های انشاء فکر کردم.به بعدش که چه بلایی سرم آمد...به آن روز های مسخره که هر آدمی ناچار باید بگذراند و وقتی تمام شد دلش برایشان تنگ بشود.به موضوع های آزاد انشاء که من را دیوانه میکرد.به شعر هایی که از لابلای کتاب ها پیدا میکردم تا با کنایه ای حرفم را برای اول زنگ ادبیات روی تخته ی سبز لجنی نوشته باشم و وقتی نوبتم شد بلند شوم از روی جمله سریع بخوانم،جایی را مکث کنم انگار که واضح نوشته نشده،تا کسی نفهمد جمله را حفظ کرده ام از بس که خواندم.به شب هایی که چیزی از آنها در خاطرم نیست.به روزها...روزهایی که بیهوده کش میآمدند.همه چیز از تمام شدن کلاس های انشاء شروع شد.تمام آن اتفاق های قدیمی که با شکل دیگری تکرار میشدند.من که آدم دیگری بودم.مثل حالا که آدم دیگری شده ام اما هیچ چیز تغییر نکرده است.این تکرار حال من را بهم میزند."حتی اگر تمام دنیا تغییر کرده باشد." این جمله زمانی من را راضی میکرد اما حالا از تغییر تمام آدمها و تغییر خودم که تنها به درد از دور تماشا کردن میخورد نفرت دارم.


برچسب: نویسنده: hamed تاريخ: شنبه 6 مهر 1392 ساعت: 21:27

صفحه بندی